top
pcfors.com
Persian Call For Salvation.
Arabian Call For Salvation | Persian Call For Salvation | Universal Call For Salvation «in English» Last Update: 26 December, 2011
ΝΑ چیچَکا یا داستانهای منظوم موضوع این بخـش:
◄ ΝΑ ► نقدی بر داستان موش و گربهٌ عُبید زاکانی کاظم ودیعی موضوع این صفحه:
01 ■ نقدی بر داستان موش و گربهٌ عُبید زاکانی ـ نوشتهٌ کاظم ودیعی:
 
  داستان منظوم «موش و گربه» عبید زاکانی ذاتاً اجتماعی- سیاسی، و انعکاس حوادث تاریخ زمانه شاعر است. این داستان در محاورات و رویدادهای ازمنه، به کرّات مورد بهره برداری موش ها و گربه های سیاسی جامعه ایرانی قرار گرفته است و سپس آن را به سبب روانی و سادگی به کتب درسی هم برده اند.
Image 175 x H دو بیت آغازین این قصه، در وزن و بحری پر ضرب و کوبنده و اخطار دهنده «مفاعیل مفاعیل مفاعیل» است تا شاعر عقل وهوش و دانش خواننده را گرو کشد؛ «به شرط داشتن» مگر بشنود و در «معنای آن حیران بماند»؛ باین شرح:

«اگر داری توعقل و دانش و هوش __ بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی __ که در معنای آن حیران بمانی»

چه می‌خواهد بگوید که لازمه فهم آن عقل است و دانش و هوش؟ و کدام موضوع است در امور اجتماعی به جز «سیاست» که به این سه نیاز دارد؟ و کدام سیاست بهتر از این که نیت به زبانی ساده و در نهایت روانی در سطح عامه ادا شود؟ اینست که خواننده نخست دست و پای خود را جمع می کند تا برسد به اینکه خود را واجد هر سه شرط بداند، پس مجهز به عقل و دانش و هوش انگاری آماده استماع یا ورود به داستان شود.

بعد از این مقدمه رسا، شاعر لحن خود را در بحر و وزنی دیگر می نهد که با تشویق همراه است بطوری که خواننده ای که در دو بیت اول داستان متعهد و ملزم به شرط و شروطی از باب داشتن «عقل ودانش وهوش» بود، ناگهان تبدیل می شود به مردی خردمند و عاقل و دانا که به او صمیمانه پیشنهاد می شود قصه موش و گربه را بخواند ـ به این شرح:

«ای خردمند عاقل و دانا __ قصهٌ موش و گربه برخوانا»

و در توضیح قصه شاعر تصریح می کند «منظوم» بودن آن را، و همین می رساند که احتمالاً «موش و گربه منثور» هم پیش از آن وجود داشته است که در غیر این صورت آن توضیح ضرور نبود. بخصوص که شاعر به منظوم بودن قصه اکتفا نمی کند و اضافه می کند که نظمی است همچون در غلطان؛ یعنی روشن و روان، به این شرح:

«قصه موش و گربه منظوم __ گوش کن همچو در غلطانا»

در بیت دوم شاعر وعده می دهد خواننده را به این که: برایت قصه ای خواهم خواند تا در معنای آن «حیران» بمانی: به این شرح:

«بخوانم از برایت داستانی __ که در معنای آن «حیران» بمانی»

و در انتهای قصه می گوید «پند گیر از این قصه» که غرض من از موش و گربه آنست که تو «مدعا» یعنی نیت خواسته شده را فهم کنی، به این شرح:

«جان من پند گیر از این قصه __ که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه بر خواندن __ مدعا فهم کن پسر جانا»

می دانیم که داستان های عاشقانه تآثرآورند و حماسه ها غیرت ما را دامن می زنند؛ اما داستان های تاریخی اجتماعی که حاوی سرگذشت ضعفا و اقویاست، معمولاً ما را به «حیرت» و «حیرانی» و به عبرت می برند. پس دعوت صمیمانه و اخطاری در آغاز این داستان که ذکر آن رفت و تاکید شاعر در دو بیت آخر، روی در ذات سیاسی تاریخی و به هر حال اجتماعی این قصه دارد. و اینکه چهار بیت اول و دو بیت در آخر و روی هم شش بیت ازین منظومه، وقف آماده سازی و برانگیختگی خواننده شود، جزء نوادر موارد در داستانسرائیها و هدف آن تلقینی است که به عمد در راستای «آموزشی اجتماعی» و سیاسی صورت می گیرد و همه در رابطه با محیط اجتماعی ایران.

در باب نسخ- شمار ابیات منظومه در نسخه مورد استناد (1) ما نود و چهار «94» می باشد. اما در بعضی نسخ از جمله نسخه مورد استناد استاد شادروان دکتر محمد جعفر محجوب (2)، شمار ابیات یکصد و هفتاد و پنج «175» بیت است. و در نسخه «ادبیه» به شمار نودو پنج «95» است (3).

تفاوت بین نسخه شادروان استاد عباس اقبال آشتیانی با نسخه «ادبیه» تنها در یک بیت است که در نسخه اقبال وجود ندارد و آن بیت همانا «مست بودم اگر گهی خوردم- که فراوان خورند مستانا» می باشد.

در نسخه مورد استناد استاد محجوب که متعلق بوده است به نسخه دستنویس آقای دکتر علی اصغر مهدوی، تفاوت بسیار است با دیگر نسخ، از باب شمار ابیات «175» و سستی بعض ابیات و یکدست نبودن سبک سخن و عدم فصاحت و ناروانی ها. به اضافه اختلاط در مصاریع، که تعلق آن به موزه بریتانیا هرگز ارزشی بیش از آن که دارد بر آن نمی افزاید. استاد محجوب بعد از درج آن 175 بیت در انتهای منظومه می افزاید: جمله «از روی چاپ سنگی طهران 1301 هـ ق» را که در مقایسه با نسخه معتبر آقای امینی «امین الدوله» به خط محمد قوام کاتب شیرازی مورخ 959 هـ ق قاعدتاً ترجیح با این یکی است (4).

و گفتنی است که در نسخه شادروان عباس اقبال بیتی است چنین: «گربه گفتا که موش گه خورده _ من نیایم برون ز کرمانا» و این بیت در نسخه ادبیه و دستنویس آقای دکتر علی اصغر مهدوی (5) چنین نوشته شده است: «گربه گفتا که شاه گه خورده _ من نیایم برون ز کرمانا». به نظر ما این تفاوت ها عمدی است و در رابطه اند با حوادث زمانه و دقت آنهائی که دستنویس کرده‌اند. زیرا در متن قصه صحبت از آن است که ایلچی شاه موشان به گربه اتمام حجت می‌کند که یا به خدمت به پایتخت می آید، یا اینکه آماده جنگ شود. قاعدتاً گربه ممکن نیست موشی را به پادشاهی شناسد ولو آنکه آن موش نزد موشان شاه باشد. باز یک نسخه «ادبیه» چاپ 1332 می باشد که تصاویری دارد جالب و رنگی «ترسیم سید عرب» و در آغاز سر لوحه‌ای دارد به کمال «بسم الله الرحمن الرحیم» که نه در شیوه عبید است ونه در سبک بسیاری از کلیات شعرا. همه اینها ذکر شد تاحق همگان محفوظ بماند.

تردید:
پژوهندگان بنامی برآنند که منظومه «موش و گربه» از عبید زاکانی نیست، یا حداکثر باید آنرا منتسب به عبید دانست (6). تردید در حکم بزرگان آسان نیست؛ ولی هیچکس هم به ما نمی گوید از کیست. این منظومه اگر نیست از عبید که مردمان این را ازو می دانند؟ بعلاوه چه دلیل داریم که داستانی منظوم و پر از منظور و با شهرتی عظیم و مردمی را کسی داوطلب تملک آن نشود؟ و نیز با آنهمه تردید چرا همیشه و هر بار این داستان به نام عبید زاکانی جدا یا در کلیات او درج می شود؟ چرا به استناد بزرگان کسی تا به حال این منظومه را به نشر نرسانده و بر آن ننوشته است (لا ادری). و بالاخره چگونه است که بجز بر دستنویس ها، منظومه را من حیث قرابت یا غرابت با هنرهای عبید بررسی نکرده ایم؟ آیا گوینده پر ذوق و استعداد منظومه موش و گربه از بیم قدرت سیاسی یا قدرت های سیاسی به عمد خود را در گمنامی نهاده است؟ چرا که در جامعه ما هم موشها قدرتمند بوده اند و هم گربه های قدر قدرت و وقتی حافظ همعصر عبید می گوید:

ساقی بنور عدل بده باده تا گدا __ غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

روی سخن به بر نمودن آن دو قدرت هم هست.

آخرین نکته در تفاوت نسخ این است که در بعضی چاپ های سنگی که به سالهای 1312 و 1313 در ملاء عام و مخصوصاً جلو در امامزاده های واجب التعظیم همراه نوحه نامه ها و زیات نامه ها و دیگر ابیات مذهبی آنها را می فروختند، آن دو بیت که در آن دو سه واژه رکیک به زبان ترکی آمده است وجود نداشت. پس ما در کودکی با آن آشنا نشدیم. اینکه این دو بیت با آن دو سه واژه اصالت دارد یا نه جای بحث است. در بعض نسخ مثل نسخه ادبیه یک واژه رکیک آذری- ترکی نقطه چین شده است. به نظر ما چنین می رسد که فاقد اصالتند، زیرا سبک سخن و سطح بیان شعری با دیگر ابیات روان و روشن تطبیقی ندارد. موش و گربه منظومه ای است زیبا، و بعید است شاعر در آن تن به کراهتی لفظی داده باشد. در یکی از این دو بیت گربه به بهانه ناسزاگویی به موش ملتمس او را مسلمان خطاب کرده و این طرز بیان از یک شاعر مسلمان و آشنا به ادب قرآنی بدور است. در نسخه آقای دکتر علی اصغر مهدوی که مورد استفاده استاد محجوب قرار گرفته، آن دو لفظ ترکی مستهجن به تمامی آورده شده است در حالی که در نسخه شادروان اقبال آشتیانی آن واژه نیمه فارسی عربی است.

----------------------
1) نسخه مورداستناد ما همان نسخه شادروان استاد عباس اقبال آشتیانی است که از مجموع دو نسخه شخصی وملکی ایشان ونسخه دستنویس استاد سعید نفیسی(1335) و نسخه شادروان حاج محمد نخجوانی و نسخه محسن امینی (امین الدوله – مورخ 959 ه – ق به خط محمد قوام کاتب شیرازی) فراهم شد و این آخری اعتبار بسیار دارد.
2) کلیات عبید زاکانی – به اهتمام محمد جعفر محجوب – نیویورک 1999 – نشر Perica Press
3) نسخه کتابفروشی ادبیه-تهران – آبان ماه 1332 – مرحمتی بانو مهیندخت فتوحی – رنگی – مصور

4) در خانه پدری نسخه ای چاپ سنگی داشتیم که به من رسید و بعد در مصادره انقلاب اسلامی ندانم چه بر سر آن آمد؛ اما یادم است که مرحوم شعاع الملک شاعر شیرازی نیز عین آن را داشت و بعد فوت او به کتابخانه شهر رفت.
5) با سپاس از حضرت استاد دکتر محمد استعلامی که نوشته ارجمند خود را در معرفی کتاب دکتر محجوب به من فرستادند.
6) از جمله این بزرگان شادروان استاد مجتبی مینوی است : (تک: یغما شماره یازدهم) «و استاد محمد جعفر محجوب- در مقدمه کلیات عبید زاکانی». مقالهٌ استاد مجتبی مینوی در 1336 چاپ شده است و در آن رابطه‌ای تاریخی با نسخه ادبیه و تردید در آن از لحاظ «آن بیت» و حوادث تاریخی آن روزها مشهود است. این هم جنبه ایست از رنگ و عمق سیاسی این اثر، بیاد آوریم سالهای 32 و 1333 را.

  نقل شده (بدون دخل و تصرف) از مجله الکترونیکی هفته Ў  
 

02 ■ حکایت موش و گربهٌ عبید زاکانی:
 
Image 175 x H اگر داری تو عقل و دانش و هوش __ بیا بشنو حدیث گــــربه و موش
بخوانم از برایت داستــــــــــــانی __ کــه در معنای آن حیران بمانی

ای خردمنـــــــــــــد عاقل ودانا __ قصهٌ موش و گــــــــربه برخوانا
قصهٌ موش و گـــــــــربهٌ منظوم __ گوش کــــــــن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گــــــــــربه __ بود چون اژدها بــــــــــه کرمانا
شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر __ شیر دُمب و پلنـــــــــگ چنگانا
از غریوش بـــــــــه وقت غریدن __ شیر درنده شـــــــــــد هراسانا
سر هر سفره چـــون نهادی پای __ شیر از وی شدی گـــــــــریزانا
روزی اندر شـــــــرابخانه شدی __ از برای شــــــــــــــکار موشانا
در پس خُمبِ می ‌نمود کمیـــن __ همچو دزدی کــــــــه در بیابانا

ناگهان موشکی ز دیــــــــواری __ جست بـــــر خُمبِ می خروشانا
سر بــه خم برنهاد و می نوشید __ مست شد همچو شیــــــــر غرانا
گفت: کو گربه تا سرش بکنم؟__پوستش پُر کنـــــــــــم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد __ کـــــــــــــه شود روبرو بمیدانا
گـــربه این را شنید و دَم نزدی __ چنگ و دندان زدی بـــه سوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت __ چون پلنگی شــــــــکار کوهانا
موش گفتا کـــــه من غلام توام __ عفو کن بـــــــر من این گناهانا
مست بودم اگـــــر گُهی خوردم __ گُه فراوان خــــــــــورند مستانا
گــــــربه گفتا دروغ کمتر گوی __ نخورم من فـــــــریب و مکرانا
می‌شنیدم هــــــرآنچه می‌گفتی __ آروادین ... مسلمانا ________

گربه آن موش را بکشت و بخورد __ سوی مسجد شدی خـــــــرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید __ وٍرد میخواند همچــــــــو ملانا:
بار الها کــــــــــــه توبه کردم من __ نَدرم موش را بــــــــــــه دندانا
بهــــــــر این خون ناحق ای خلاق __ من تصدق دهـــــــم دو من نانا
آنقدر لابه کــــــرد و زاری کردی __ تا بحدی کـــــــه گشت گریانا

موشکی بــــــــــــود در پس منبر __ زود برد این خبر بـــــــه موشانا:
مژدگانی کـــــــه گربه تائب شد __ زاهد و عابــــــــــــــد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصـــال __ در نماز و نیــــــــــــــاز و افغانا

این خبر چون رسید بــــر موشان __همه گشتند شــــــــــاد و خندانا
هفت مـــــــوش گُزیده برجستند __ هر یکی کــــــــــدخدا و دهقانا
برگرفتند بهــــــــــر گربه ز مهر __ هر یکی تحفه‌هــــــــــــای الوانا
آن یکی شیشهٌ شراب بـــــه کف __ وان دگــــر بره‌هـــــــتای بریانا
آن یکی طشتکی پـــر از کشمش __ وان دگر یک طبــــــق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر بــه دست __ وان دگــــــــر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچهٌ پلو بــــــــر سر __ افشره آب لیمــــــــــــــــو عمانا

نزد گـــــــربه شدند آن موشان __ با سلام و درود و احســــــــــــانا
عرض کــــــــردند با هزار ادب __ کای فدای رهت همـــــــــه جانا
لایق خدمتِ تــــــــــو پیشکشی __ کرده‌ایم مـــــــــــــا قبول فرمانا

گربه چون موشکان بدید بخواند: __ رزقکم فـــــــــــی السماء حقانا
من گرسنه بسی بسر بـــــــــردم __ رزقم امروز شـــــــــــــد فراوانا
روزه بودم بـــــــــه روزهای دگر __ از برای رضـــــــــــــای رحمانا
هرکـــــــــه کار خدا کند بیقین __ روزیش _______ میـشود فراوانا

بعد از آن گفت پیش فــرمائید __ قدمی چند ای رفیــــــــــــــــقانا

موشکان جمــله پیش می‌رفتند __ تنشان همچو بیــــــــــــــد لرزانا
ناگهان گربه جست بـر موشان __ چون مبارز بــــــــــــه روز میدانا
پنــــج موش گزیده را بگرفت __ هر یکی کـــــــــــــدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدان چنگال __ یک بـــــه دندان، چو شیر غُرانا
آن دو موش دگر که جان بردند، __ زود بردند خبر بــــــــه موشانا
کـــــه چه بنشسته‌اید ای موشان __ خاکتان بـــــــــر سر ای جوانانا
پنـــــــــج موش رئیس را بدرید __ گـــــــــــــربه با چنگها و دندانا

موشکان را از این مصیبت و غم __ شد لباس همــــــــــــــه سیاهانا
خاک بــر سر کنان همی گفتند __ ای دریغا رئیس موشـــــــــــــانا
بعد از آن متفق شدند کــــه ما __ می‌رویم پای تخت سلـــــــــطانا
تا به‌شه عرض‌حال خویش کنیم __ از ستم های خیـــــــــــل گربانا

شاه موشان نشسته بود به تخت __ دید از دور خیــــــــــــل موشانا
همـــــه یکباره کردنش تعظیم __ کای تو شاهنشهی بـــــــه دورانا
گربه کرده است ظلم بــر ماها __ ای شهنشه اولم بـــــــــــه قربانا
سالی یک دانه می گرفت از ما __ حال حرصش شــــــــــده فراوانا
این زمان پنج پنج می گیـــــرد __ چون شده زاهــــــــد و مسلمانا

درد دل چون به شاه خود گفتند __ شاه فرمــــــــــود کای عزیزانا
من تلافی بــه گربه خواهم کرد __ کــــــــه شود داستان به دورانا

بعد یک هفته لشـگری آراست __ سیصد و سی هــــــــــزار موشانا
همـــــه با نیزه‌ها و تیر و کمان __ همــــــــــــــه با سیف‌های برانا
فوج‌هـــــــــــای پیاده از یکسو __ تیغ‌ها در میــــــــــــــــانه جولانا
چون که جمع آوریِ لشگر شد __ از خــــــراسان و رشت و گیلانا،
یکه موشی وزیر لشــــــگر بود __ هوشمند و دلــــــــــــــیر و فطانا
گفت بایــــــــد یکی ز ما برود __ نزد گربه بـــــــــه شهر کرمانا:
یا بیــــــا پای تخت در خدمت __ یا کـــــــــــه آماده باش جنگانا

موشکی بــــــود ایلچی ز قدیم __ شد روانه بــــــــــه شهر کرمانا
نرم نرمک بـه گربه حالی کرد __ کـــــــــــه منم ایلچی ز شاهانا
خبر آورده‌ام بـــــــــــرای شما __ عزم جنگ کردست شاه موشانا
یا بــــرو پای تخت در خدمت __ یا کـــــــــــه آماده باش جنگانا

گـربه گفتا که شاه گه خورده __ من نیایم بـــــــــــرون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کــــرد __ لشگر مُعظمی ز گـــــــــــــربانا
گربه‌های براق شیــــــر شکار __ از صفاهان و یزد و کــــــــرمانا

لشگر گــــــربه چون مهیا شد __ داد فرمان بـــــــــه سوی میدانا
لشگر موشها ز راه کــــــــویر __ لشگر گـــــــــــــربه از کهستانا
در بیابان فارس هــر دو سپاه __ رزم دادند چــــــــــــــون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی __ هـــــــــر طرف رستمانه جنگانا
آنقدرموش وگربه کشته‌شدند __ کـــــــــــــه نیاید حساب آسانا

حملهٌ سخت کرد گربه چو شیر __ بعد از آن زد بـــه قلب موشانا
موشکی اسب گــربه را پی کرد __ گـــــربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتـــــــــــــاد در موشان __ کـــــــــــــــه بگیرید پهلوانانا
موشکان طبـــــل شادیانه زدند __ بهر فتح و ظفــــــــــــر فراوانا
شاه موشان بشد بــه فیل سوار __ لشگر از پیش و پس خــروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم __ با کلاف و طناب و ریســـــمانا

شاه گفتا بــــــــــه دار آویزند __ این سگ روســــــــــــیاه نادانا

گربه چون دید شاه موشان را __ غیرتش شد چــــو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بـــر زانو __ کند آن ریسمان بــــــــه دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمین __ کــــه شدندی به خاک یکسانا
لشگر از یکطرف فـــراری شد __ شاه از یک جهت گــــــــریزانا
از میان رفت فیل و فیل ســوار __ مخـــــزن و تاج و تخت و ایوانا

هست این قصهٌ عجیب و غریب __ یادگار عبیـــــــــــــــــد زاکانا
جان من پند گــیر از این قصه __ کـــــــــه شوی در زمانه شادانا
غرض ازموش وگربه برخواندن __ مدعا فهم کـــــــــن پسر جانا!
       
™ = Author: Amer Hashemi   ویرایش: 22 نوامبر 2011 ایجاد: 25 مه 2010

A ■ مطالب مرتبط با موضوع این صفحه:
 
● هیچ مطلبی در ارتباط با موضوع این صفحه وجود ندارد.




 

B ■ نظر دهید + بپرسید + نقد کنید:
 
 

C ■ دیدگاهها، پرسشها و انتقادهای شما + جواب آنها:
 
● هیچ نظری در ارتباط با موضوع این صفحه ثبت نشده است.




 

D ■ اشعار ماندگار + نقد و بررسی آنها:
 
از مرگ حذر کـــــردن، دو روز روا نیست __ روزی کــه قضا هست و روزی که قضا نیست
روزی کــــه قضا هست، کوشش نکند سود __ روزی که قضا نیست، در آن مرگ روا نیست

لا ادری
شاعر دارد می‌گوید که: دو روز از مرگ پرهیز مکن: روزی که قرار هست بمیری و روزی که قرار نیست بمیری؛ زیرا روزی که قضا هست بمیری، کوشش تو سودی نخواهد داشت و خواهی مرد؛ و روزی که قضا نیست بمیری، در آن روز نخواهی مرد. پس معنای کلی این شعر این است که: هیچگاه از مرگ نترس و از آن مپرهیز.
این شعر اگرچه شجاعت را به انسان القاء می‌کند، ولی ما تبعیت از آن را توصیه نمی‌کنیم زیرا معتقدیم که «احتیاط، شرط عقل است».
       
™ = Author: Amer Hashemi ویرایش: 22 نوامبر 2011 نگارش: 22 نوامبر 2011

free hit counters
نشانه‌ها: پیوند خارجی در پنجره جدید Ў | پیوند داخلی در پنجره جدید ώ | پانوشت | بازگشت به نوشته | بالای صفحه Ъ
کپی برداری و بازنشر با ذکر منبع مجاز است ـ تغییر نام نویسنده ممنوع.
www.pcfors.com - Copyright © 2011 - All Rights Reserved.